
بر لبانم،
سیب می نشانم
...
می توانم آیا،
زمینگیرت کنم... ؟
و چند روزی است این جوانک آکاردئوننواز هم را که صبحها آهنگهای یان تیرسن را به گاهی یکی دو فرانک به ما میفروخت، گم کردهایم ...
ز دوری تو نمردم ! چه لاف عشق زنم
که خاک بر سر من باد و مهربانیِ من...
آخر این تن تو اسب توست ، اسبی بر سر آخور دنیا. خوراک این اسب که خوراک تو نیست !
فیه ما فیه - مولانا

بانوي من!
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
نه با سفري يك روزه
نه با سفري بلند
بل با آخرين سفر
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز با عاقبت.
نه با كلامي كم توشه از مهرباني
نه با سخني توبيخ كننده
بل با آخرين كلام.
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
چهلمین نامه از کتاب چهل نامه ی كوتاه به همسرم؛ نادر ابراهيمی
زهر این دل مردگی را پادزهری هست ؟
همیشه،
در حوالی باران
.
.
.
کسی می سوزد...
برای تولدت،
یک مشت تیله رنگی
سبز، آبی، سرخ...
برای تولدت،
یک نوار ِلیسک
آویزان از دیوار مغازههای کودکی.
یک ورق عکسبرگردان،
پرترههای جودی آبوت...
برای تولدت،
بوق پلاستیکی زرد و سرخ ِ
دوچرخه قرمز رنگ کودکیام...
برای تولدت،
تمام گلهای کوههای تا بیانتها سبزِ گیلان،
وحشی... سفید، زرد.
بوی خاک خیس غروبهای رشت...
برای تولدت
عطر چای نعنا،
شبهای برهنه تهران
رهایی بزرگ پس از هر امتحان،
برای تولدت،
شادی فتح پلنگچال
من، تنها، نیمه شب...
برای تولدت،
بزرگِ دستهای من لابلای موهایت...
برای تولدت،
بوسه بر مویرگ نیلی دستت...
برای تولدت،
هر چه من ،
برای تولدت...
ما .
صبح باشد و تو با یک فنجان کاپوچینو، زیر آفتاب نرم بهار و روبروی دریاچه ژنو لم داده باشی و یک چای داغ روی میز و صندلیهای چوبی خانه هنرمندان در غروبهای کمرنگ و شبهای خسته پائیز تهران را آرزو کنی ...

"چهره ها
اندوه را منعکس می کنند
ایستگاه ها پر و خالی می شوند
میان برگ های تقویم
روزهای بی رحم دیگری هم هست"