تبليغاتX
واحه
 

 

بر لبانم،

سیب می نشانم

...

می توانم آیا،

زمین‌گیرت کنم... ؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387   توسط محمدرضا  | 

و چند روزی است این جوانک آکاردئون‌نواز هم را که صبحها آهنگهای یان تیرسن را به گاهی یکی دو فرانک به ما می‌فروخت، گم کرده‌ایم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387   توسط محمدرضا  | 

 

ز دوری تو نمردم ! چه لاف عشق زنم

که خاک بر سر من باد و مهربانیِ من...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387   توسط محمدرضا  | 

آخر این تن تو اسب توست ، اسبی بر سر آخور دنیا. خوراک این اسب که خوراک تو نیست !

فیه ما فیه - مولانا
 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387   توسط محمدرضا  | 

 

 

بانوي من!

يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
نه با سفري يك روزه
نه با سفري بلند
بل با آخرين سفر
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز با عاقبت.
نه با كلامي كم توشه از مهرباني
نه با سخني توبيخ كننده
بل با آخرين كلام.
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.

چهلمین نامه از کتاب چهل نامه ی كوتاه به همسرم؛ نادر ابراهيمی

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387   توسط محمدرضا  | 

 

زهر این دل مردگی را پادزهری هست ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387   توسط محمدرضا  | 

 

همیشه،

در حوالی باران

.

.

.

کسی می سوزد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387   توسط محمدرضا  | 

برای تولدت،

یک مشت تیله رنگی

سبز، آبی، سرخ...

برای تولدت،

یک نوار ِلیسک

آویزان از دیوار مغازه‌های کودکی.

یک ورق عکسبرگردان،

پرتره‌های جودی آبوت...

برای تولدت،

بوق پلاستیکی زرد و سرخ ِ

دوچرخه قرمز رنگ کودکی‌ام...

 

برای تولدت،

تمام گلهای کوههای تا بی‌انتها سبزِ گیلان،

وحشی... سفید، زرد.

 برای تولدت،

بوی خاک خیس غروبهای رشت...

 

برای تولدت

عطر چای نعنا،

شبهای برهنه تهران

 برای تولدت،

رهایی بزرگ پس از هر امتحان،

برای تولدت،

شادی فتح پلنگ‌چال

من، تنها، نیمه شب...

 

برای تولدت،

بزرگِ دستهای من لابلای موهایت...

برای تولدت،

بوسه بر مویرگ نیلی دستت...

برای تولدت،

هر چه من ،

برای تولدت...

                  ما .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387   توسط محمدرضا  | 

صبح باشد و تو با یک فنجان کاپوچینو، زیر آفتاب نرم بهار و روبروی دریاچه ژنو لم داده باشی و یک چای داغ روی میز و صندلی‌های چوبی خانه هنرمندان در غروبهای کم‌رنگ و شبهای خسته پائیز تهران را آرزو کنی ...

                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387   توسط محمدرضا  | 

 

"چهره ها
اندوه را منعکس می کنند  
ایستگاه ها پر و خالی می شوند
میان برگ های تقویم
روزهای بی رحم دیگری هم هست"

                          بلندی های بادگیر

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387   توسط محمدرضا  |