تبليغاتX
واحه
 

بهش میگم، زندگیت رو مفت نفروش. بگرد دنبال آدمش. میگم عاشق آدم روبراه زیاده، کسی‌ رو پیدا کن که رفیق روز داغونت باشه. کسی‌ که حس کنی‌ تو و آرامشت رو بیشتر از هر کس و هر چیز دیگه می‌خواد. کسی‌ که اگه گره تو کارت افتاد، پات وایسه...

میگه نیست همچین آدمی...

میگم هست. وقتی‌ از دستت رفت بعد می‌فهمی که هست، بود...


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390   توسط محمدرضا  | 


هر چند کزمودم از وی نبود سودم

من جرب المجرب حلت به الندامه


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390   توسط محمدرضا  | 

 می نویسم از تمام شما که به من کمک کردید ممنونم. می نویسم من همیشه سپاسگزار این همه حمایت شما خواهم ماند. می نویسم بدون کمک شما هرگز نمی شد. تمام که شد، تمام دروغهایم را با یک کافه فرو می برم.

حالم از خودم به هم میخورد که این قدر خودم را به فراموشی می زنم. خودم را مجبور می کنم از آدمهایی حرف بزنم که نامشان هم برایم تهوع آور است.

...

پا نوشت: بقیه این پست حذف شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390   توسط محمدرضا  | 


دوست داشتن همزمان همه آدمها، هنر که هیچ، نهایت بی فهمی ست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390   توسط محمدرضا  | 

یه جایی میرسه که میفهمی زمان هم هیچ غلطی نمی تونه بکنه


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390   توسط محمدرضا  | 

درست گفته بود که در زندگی زخمهایی هست. دردهایی نه، زخمهایی هست. درد بلاخره تمام می شود، یک روزی، شاید بعد از یک خواب طولانی. نمی دانم، ولی تمام می شود. زخم اما همیشه هست. هر بار که می روی جلوی آینه بد جور میزند توی ذوقت. حالت را می گیرد. در عین خوشی یهو می بینی دهان باز کرد. رهایت نمی کند زخم. در زندگی زخمهایی هست که رهایت نمی کند، در زندگی همیشه زخمهای بی شرفی هست...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390   توسط محمدرضا  | 

عصر یکشنبه مثل عصر جمعه است، شاید کمی‌ بهتر. نشسته جلوی لپ‌تاپ، پدر مادرش آنطرف نشسته‌ا‌ند تو یه صفحهٔ کوچک دو سه اینچی‌، از هم سبقت میگیرند که بهتر دیده شوند، بهتر ببینند. خواهرش هم تو یک صفحه سه اینچی‌ دیگر. گوگل مَپ میگوید پدر مادر ۶۳۱۹ کیلومتر دورند، خواهر را اما میگوید که نمی‌تواند حساب کند، میگوید اینقدر دریا این وسط هست که عمراً بشود اینجوری رفت. فکر می‌کنم کاش گوگل اینقدر بی‌معرفت نبود و حالا همینجور الکی‌، یک عددی میداد. آدم است دیگر، دلش به همین چیزها خوش است. آن ۶۳۱۹ کیلومتر هم برای خودش به اندازه کافی‌ دور است که آدم به همین صفحه سه اینچی‌ قناعت کند. من میروم حلقه گل خشک را پشت در آویزان کنم. طوری که انگار ما خیلی‌ منتظر کریسمس هستیم. منتظر هستیم که چی‌ بشود مثلاً، هیچی‌. هیچ خبری نیست اینجا.

بعد می‌آیم خودم را می‌اندازم توی یکی‌ از سه اینچی‌ ها، یعنی‌ من هم هستم. می‌خواهم بگویم دنیا چقدر کوچک هست، نه؟ آنقدر که شش نفر آدم از سه گوشهٔ دنیا توی مانیتور جا شده‌ایم. حتی آنقدر کوچکتر که فلانی‌ آن طرف دنیا لنگهٔ همان تی‌شرت زارا ی مرا پوشیده، ولی‌ نمی‌گویم. میروم چراغ را روشن می‌کنم که تصویرش بهتر شود و خودم را به حلقه گل خشک سرگرم می‌کنم. آدم است دیگر، دلش به همین چیزها خوش است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390   توسط محمدرضا  | 


نشسته‌ام جلوی دریاچه. جوری که هیچ کس روبرویم نباشد. روبرویم آب باشد، آدم نباشد. آب دریاچه ژنو شفاف است، آدمها نه. یه تیکه کوکو سبزی سرد برمی‌دارم میگذارم لای یک نان نسبتاً خشک. یک نگاه به دریا و یک نگاه به آسمان افطار می‌کنم. همیشه وقتی‌ اینجور از آدم‌ها زده میشوم دلم برای مادرم تنگ میشود. خسته‌ام. سرم هم درد می‌کند، خیلی‌. چیزی نمی‌گویم اما. احتمالا توی این جمع گفتنش اهمیتی ندارد. لااقل تا‌حالا تقریبا هر حرفی حتی بی‌اهمیتی توی این جمع زده‌ام خیلی‌ زود پشیمان شده‌ام.

چند سالی‌ بود این سر درد‌ها کمتر به سراغم می‌‌آمد. بعد یاد تهران می‌افتم. همینجوری. یاد آن روزهایی که این سر دردها امانم رو بریده بود. توی جمع آدمهای دور و برم کسی‌ بود که خیلی‌ دوست نبودیم البته، آشنا بودیم، اسمش رویا بود. رویا دانشجوی پزشکی بود. یادم می‌آید یک روز در شلوغی امیرآباد خیلی تلاشی کرد که این سر درد‌ها را با نمی‌دانم روشهای متافیزیکی مثلاً، درمان کند.

بعد همین‌طور فکر می‌کنم که چه خوب بود اگر مثل موزیکهای خوبی‌ که می‌شنویم، از آدمهای اطرافمان هم کپی‌ می‌گرفتیم میگذاشتیم برای روز مبادا. آن‌موقع مادرم مثلاً می‌شد پاریزین مونلایتِ فولدر. گل سر‌سبد همه‌شان، همه جا لازم و حاضر. باید یه کپی‌ از مجتبی‌ بر می‌داشتم که بشود همه حرفها را بهش گفت، بی‌ هیچ هراسی از خیس شدن چشمهایت. بعد فکر می‌کنم قبل از تکه‌تکه شدنش باید یه کپی‌ از محمد‌رضا می‌گرفتم. لابد الان با دستش می‌کشید روی صورتم و بعد محکم بغلم می‌کرد. دستهایش را دور بازوهایم حلقه میکرد، فشار می‌داد و میگفت برویم قدم بزنیم. باید یک کپی‌ از نیکو نگه می‌داشتم وقتی که توی اوج کارش واسه دیدن یه نفر دیگه از خونه می‌زد بیرون ولی‌ وقتی‌ تنهایی‌ایم رو می‌دید، به دیدن چراغها از بام شهر مهمانم می‌کرد. یک کپی‌ غیر‌مجاز از امید قبل از رفته شدنش به اوین باید برای این روزهایم نگه می‌داشتم که وقتی‌ دلم گرفت، بیاد لبه تختم بشینه اینقدر حرف بزنه و ریز بخنده تا همه چی‌ رو فراموش کنم‌. یک کپی از ...

پسربچه یه جیغ بنفش می‌زنه و یه سری حرف می‌زنه که ترجمش واسه من می‌شه یه دردی که از گوش راستم به وسط مغزم تیر می‌کشه. لقمه سرد کوکو رو به سختی قورت می‌دم. سرم رو به عقب برمی‌گردونم. سوئی‌شرت من روی شونه‌هاش و فنجان پلاستیکی چای تو دستشه. زمین رو نگاه می‌کنه. من به آسمونی نگاه می‌کنم که حالا دیگه تقریباً سیاه شده. سرم گیج می‌رود...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390   توسط محمدرضا  | 

پاهایم می لرزد. همین خیابان سر بالا را با سر پایین می روم تا بالا. آن سر که رسیدم منتظر چراغ سبز نمی مانم و مثل دیوانه ها همینطور از وسط خیابان می روم بتوزی را بالا. برای تو چه فرقی می کند که بتوزی مثلاً کجای دنیاست. تو فکر کن یک جایی به خستگی امیر آباد، یا شاید به پر حادثه ای ونک یا حتی به پتیارگی گیشا.  هیچ فرقی نمی کند. لااقل تا زمانی که هر دو توی این زمین هستند و تا زمانی که این زمین با همه آدمهایی که پا رویش گذاشته اند همینطور دیوانه وار دور خودش می چرخد هیچ فرقی نمیکند.  اصلاً یک نفر آن بالا نشسته میلیاردها آدم را عروسک وار می چرخاند که هیچ چیز و هیچ کجا فرقی نکند. نمی دانم چند روز و چند شب ولی به همان بالایی قسم بر میگردی جای خودت. همان نفسی که یک روز در میدان آرژانتین بعد از وینستون آبی توی ماشین کسی جا گذاشتی چند سال بعد روبروی دریاچه مردۀ ژنو می رود توی حلق خودت. نگو نه. برای من از فیزیک و ریاضی حرف نزن. من درسهایم را توی آن دانشگاه بی شرفِ شریف به آن دیوث ها پس داده ام. به چشمهای من نگاه کن و فاتحه تمام آن حسابها را بخوان. من آیه ام. ببین من چطور بعد از دوازده سال آوارگی دور خودم می چرخم. ببین پایم به کجا بند است، ببین دستم کجا را گرفته است. هیچ. بیست سال دیگر هر کجای کره خاکیِ خدای عروسک بازت هم باشم همین جا می مانم. درست سر نقطه هیچ. 


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390   توسط محمدرضا  | 




+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390   توسط محمدرضا  |